رفتی …و یک روز می آیی
من همان غریبه هستم…
من همان غریبه هستم
که برای دیدن آن رخ ماهت
سال هاست ، آن سوی خیابان دلت بنشستم
من همان غریبه هستم
که برای شنیدن یک خنده ی تو
سال هاست ، گوش هایم را بر همگان بستم
من همان غریبه هستم
که برای کشیدن صورت تو
سال هاست ، رو به روی عکس زیبایت هستم
در عشق تو عقل سرنگون گشت
در عشق تو عقل سرنگون گشت |
|
جان نیز خلاصهی جنون گشت |
خود حال دلم چگونه گویم |
|
کان کار به جان رسیده چون گشت |
بر خاک درت به زاری زار |
|
از بس که به خون بگشت خون گشت |
خون دل ماست یا دل ماست |
|
خونی که ز دیدهها برون گشت |
درمان چه طلب کنم که عشقت |
|
ما را سوی درد رهنمون گشت |
آن مرغ که بود زیرکش نام |
|
در دام بلای تو زبون گشت |
لختی پر و بال زد به آخر |
|
از پای فتاد و سرنگون گشت |
تا دور شدم من از در تو |
|
از ناله دلم چو ارغنون گشت |
تا قوت عشق تو بدیدم |
|
سرگشتگیم بسی فزون گشت |
تا درد تو را خرید عطار |
|
قد الفش بسان نون گشت |
عطار که بود کشتهی تو |
|
دریاب که کشتهتر کنون گشت |
عطار – غزل
امید دارم…
حتی در آخرین لحظات دل کندن ، باز هم امید دارم که با تو باشم
ارسال شده در نوشته های من | برچسبهاآخرین, امید, تو, دل کندن
گریز
این روز ها سعی می کنم از چیز هایی که من رو به یاد تو میندازه فــــــرار کنم از خوردن یه ساندویچ تو سوپر استار گرفته تا لواشک و بستنی انــــار خیابون ولیعصر گرفته تا شهرداری منطقه ی 1( میدان تجریش ) تا مترو تهران تا کلکچال تا روز های بارونی …و حتی از خودم هم فــــــرار می کنم چون تو آیینه خودم رو که می بینم یاد تو می افتم.
ارسال شده در نوشته های من | برچسبهافرار, لواشک انار, میدون تجریش, مترو, کلکچال, بستنی, خیابون ولیعصر, روزهای بارونی, سوپر استار, ساندویچ
خدا ….. دیدی ؟
رضا صادقی : خدا رو چه دیـــــدی شاید دل سپـردی / خدا رو چه دیــــــــــــــــــدی شاید غصه رد شد / خدا رو چه دیدی ……… حالا من به این فکر می کنم که ، خدا رو چه دیـــدی ، شاید دنیا خوب شد ، شاید عشــــــق تو این دنیا محبوب شد ، خدا رو چه دیدی ، شاید لیلی شدی تو ، شاید فرهاد ترین فرهاد شدم من ، خدا رو چه دیدی…….
ارسال شده در نقل قول, نوشته های من | برچسبهامحبوب, خدا رو چه دیدی, دل سپردن
من و دیوارهای شهر
آنقدر با دیوارهای شـهر حرف زدم ، که آنـــــــها حرف زدن را آموختند ، ولی هنوز تو نیامدی. آنقدر با چشمانم روی دیوارهای شهر تصویر تو را کشیدم که حالا همه جا تصویر توست ، ولی هنوز تو نیامدی. آنقدر از دوریت بر دیوارهای شهر مشت کوبیدم که دیوار ها ریختند و شـــهر ویـــــــران شد ، ولـــی هنوز تو نیامدی. خستـه ام ، دیگر نای انجام هـیـچ کاری را ندارم و در ســکوت و تنهایی منتظرم ، ولی هنوز که هنوزه تو نیامدی.
ارسال شده در نوشته های من | برچسبهامنتظرم, چشمانم, ویران, تنهایی, تو نیامدی, دیوارهای شهر, سکوت, شهر
رسیدن
یک شب رویایی
شبی پائیزی روی ایــوان ، صدای بـــاران ، بوی شب بو ، نور یک مهتابیه قدیمی و من و تو ، خیره به چشمان هم ، و لبخند شیرینی بر روی لبــان تو، از چشمانت می خوانم که عاشقم هستی. تو چی ؟ عشق را در چشمان من می بینی؟ .تنها صدایی که می شنویم صدای برخورد باران با سقف شیروانی خانه است و صدای حرکت آب در ناودانی ها.همیشه در چنین شب هایی است که حس می کنم دلیل اینکه خدا این همه زیبایی و نعمت را به ما هدیه می دهد این است که تو پیش منی ، تو یار منی ، تو عشق منی….. .و تنها خواب به این خیره شدن به یکدیگر و این شب رویـــــــــــــــــــــــــایـــی پایان می دهد.
تو و بارون
هنوز وقتی اولین قطره بارون از آسمون میرسه با زمین من رو یاد تو میندازه یاد اون قدم زدن ها، تو اون ور خیابون من این ور خیابون ، اس ام اس وسیله ارتباطی بود . دیوونه بودیم ها / یادته من خیره می شدم به تو و تو هی می گفتی جلوت رو نیگا کن ……… .حالا وقتی بارون میاد من تنهایی اون خیابون ها رو زیر قدم های سست و چشم های گریونم طی می کنم و منتظرم شاید اتفاقی تو رو دوباره تو خیابون ببینم.
کاش زمان به عقب برگرده
ارسال شده در نوشته های من | برچسبهاقدم زدن, قطره, منتظرم, چشم های گریون, بارون, دیوونه