نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 10, 2009

رفتی …و یک روز می آیی

رفتی … و یک روز می آیی،می دانم که میایی،می دانم دفتری بر می داری و از این فاصله ها می نویسی،می دانم غصه می خوری،اما هیچ می دانی با این فاصله عزیز تر می شوی.روزی که هیچ کس انتظار آمدنت را ندارد می آیی…خیلی زود تر از این حرف ها بیا / برای یک زشت

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 4, 2009

من همان غریبه هستم…

من همان غریبه هستم

                              که برای دیدن آن رخ ماهت

                                                     سال هاست ، آن سوی خیابان دلت بنشستم

من همان غریبه هستم

                             که برای شنیدن یک خنده ی تو

                                                       سال هاست ، گوش هایم را بر همگان بستم

من همان غریبه هستم

                              که برای کشیدن صورت تو

                                                       سال هاست ، رو به روی عکس زیبایت هستم

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 3, 2009

در عشق تو عقل سرنگون گشت

در عشق تو عقل سرنگون گشت

     

جان نیز خلاصه‌ی جنون گشت

خود حال دلم چگونه گویم

     

کان کار به جان رسیده چون گشت

بر خاک درت به زاری زار

     

از بس که به خون بگشت خون گشت

خون دل ماست یا دل ماست

     

خونی که ز دیده‌ها برون گشت

درمان چه طلب کنم که عشقت

     

ما را سوی درد رهنمون گشت

آن مرغ که بود زیرکش نام

     

در دام بلای تو زبون گشت

لختی پر و بال زد به آخر

     

از پای فتاد و سرنگون گشت

تا دور شدم من از در تو

     

از ناله دلم چو ارغنون گشت

تا قوت عشق تو بدیدم

     

سرگشتگیم بسی فزون گشت

تا درد تو را خرید عطار

     

قد الفش بسان نون گشت

عطار که بود کشته‌ی تو

     

دریاب که کشته‌تر کنون گشت

عطار – غزل

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 28, 2009

امید دارم…

 

 حتی در آخرین لحظات دل کندن ، باز هم امید دارم که با تو باشم

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 23, 2009

گریز

این روز ها سعی می کنم از چیز هایی که من رو به یاد تو میندازه فــــــرار کنم از خوردن یه ساندویچ تو سوپر استار گرفته تا لواشک و بستنی انــــار خیابون ولیعصر گرفته تا شهرداری منطقه ی 1( میدان تجریش ) تا مترو تهران تا کلکچال تا روز های بارونی …و حتی از خودم هم فــــــرار می کنم چون تو آیینه خودم رو که می بینم یاد تو می افتم.

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 23, 2009

خدا ….. دیدی ؟

رضا صادقی : خدا رو چه دیـــــدی شاید دل سپـردی / خدا رو چه دیــــــــــــــــــدی شاید غصه رد شد / خدا رو چه دیدی ………   حالا من به این فکر می کنم که ، خدا رو چه دیـــدی ، شاید دنیا خوب شد ، شاید عشــــــق تو این دنیا محبوب شد ، خدا رو چه دیدی ، شاید لیلی شدی تو ، شاید فرهاد ترین فرهاد شدم من ، خدا رو چه دیدی…….

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 16, 2009

من و دیوارهای شهر

آنقدر با دیوارهای شـهر حرف زدم ، که آنـــــــها حرف زدن را آموختند ، ولی هنوز تو نیامدی. آنقدر با چشمانم روی دیوارهای شهر تصویر تو را کشیدم که حالا همه جا تصویر توست ، ولی هنوز تو نیامدی. آنقدر از دوریت بر دیوارهای شهر مشت کوبیدم که دیوار ها ریختند و شـــهر ویـــــــران شد ، ولـــی هنوز تو نیامدی. خستـه ام ، دیگر نای انجام هـیـچ کاری را ندارم و در ســکوت و تنهایی منتظرم ، ولی هنوز که هنوزه تو نیامدی.

 

 

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 11, 2009

رسیدن

کاش مجنون به لیلا می رسید ، کاش فرهاد به شیرین ،  کاش رامین به ویس….. ،  تا حالا که من بهت می گم عاشقتم. نگی کدوم عاشقی به معشوق رسیده که تو دومیش باشی

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 7, 2009

یک شب رویایی

شبی پائیزی روی ایــوان ، صدای بـــاران ، بوی شب بو ، نور یک مهتابیه قدیمی و من و تو ، خیره به چشمان هم ، و لبخند شیرینی بر روی لبــان تو، از چشمانت می خوانم که عاشقم هستی. تو چی ؟ عشق را در چشمان من می بینی؟ .تنها صدایی که می شنویم صدای برخورد باران با سقف شیروانی خانه است و صدای حرکت آب در ناودانی ها.همیشه در چنین شب هایی است که حس می کنم دلیل اینکه خدا این همه زیبایی و نعمت را  به ما هدیه می دهد این است که تو پیش منی ، تو یار منی ،  تو عشق منی….. .و تنها خواب به این خیره شدن به یکدیگر و این شب رویـــــــــــــــــــــــــایـــی پایان می دهد.

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 3, 2009

تو و بارون

هنوز وقتی اولین قطره بارون از آسمون میرسه با زمین من رو یاد تو میندازه یاد اون قدم زدن ها، تو اون ور خیابون من این ور خیابون ، اس ام اس وسیله ارتباطی بود . دیوونه بودیم ها / یادته من خیره می شدم به تو و تو هی می گفتی جلوت رو نیگا کن ………  .حالا وقتی بارون میاد من تنهایی اون خیابون ها رو زیر قدم های سست و چشم های گریونم طی می کنم و منتظرم شاید اتفاقی تو رو دوباره تو خیابون ببینم.

کاش زمان به عقب برگرده

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها