نگاشته شده توسط: Vahid | فوریه 4, 2010

خاطرت هست ؟

یعنی تو هم  وقتی به بعضی جاها می رسی یاد من میافتی ؟

یعنی تو هم  وقتی به بعضی از روز ها می رسی یاد من میافتی ؟

یعنی تو هم  وقتی گوشیت رو نگاه می کنی یاد من میافتی ؟

یعنی تو هم  وقتی می خندی یاد من میافتی ؟

یعنی یادت رفته ؟ اون همه خاطره های مشترک ،

من هنوزم که هنوزه همه ی لحظه های با تو بودن رو یادمه دقیق با تمام جزییات

نگاشته شده توسط: Vahid | ژانویه 27, 2010

به زمین می خورم …

حالا که جایی در قلب تو ندارم ، خودم  رو با شدت به زمین می کوبم شاید دلت بسوزد و دستم را بگیری و نوازشم کنی و صورت و دستان زخمی ام را با دقت نگاه کنی …………  چقدر حقیر شدم که برای بودن تو در کنارم - حتی برای ثانیه ای –  خودم را به نابودی می کشانم

نگاشته شده توسط: Vahid | ژانویه 6, 2010

چه آسون میشه ما رو کشت

 

چه آسون میشه رفت و یک نفر رو تنها گذاشت

چه آسون میشه ماند و یار و دلدار یک نفر شد

چه آسون میشه با لبخندی دلی رو شاد کرد

چه آسون میشه اخم کرد و رفت و دل یک نفر را شکوند

چه آسون میشه از خطاهای افراد گذشت و خوشحالشون کرد

چه آسون میشه نبخشید و هم خود و هم دیگران رو عمری در ناراحتی گذاشت

چه آسون میشه ما رو کشت حتی با اخم حتی با رفتن حتی با غرور حتی با …….

 من می خوام زنده بمونم و زندگی کنم نه اینکه عمری رو در حسرت بگذرونم

 

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 30, 2009

خدا نکنه که …..

 

خدا نکنه که دلت بشکنه – بگذریم که تو دل ما رو شکستی و رفتی.

خدا نکنه که مجبور بشی غرورت رو خورد کنی و التماس کنی – حال بگذریم که تو مجبورم کردی.

خدا نکنه که دلت پیش کسی جا بمونه – حالا بگذریم که دل من پیش تو جا مونده و به روی خودت هم نمیاری.

خدا نکنه که با فکر و خیال یه نفر زندگی کنی – بگذریم که عمریه با فکر و خیال تو دارم زندگی می کنم.

خدا نکنه که حسرت چیزی رو داشته باشی – بگذریم که حسرت با تو بودن داره خفم می کنه.

خدا نکنه که……

خدایا می دونم تو بد ِ هیچ بنده ای را نمی خوای و همه اش خوبی واسه ما می خوای .

 نشنیده بگیر حرف های من رو .

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 22, 2009

بودن یا نبودن…..

وقتی تمام خاطراتم با تو بوده ، تمام اشک ها و لبخند هایم در حضور تو بوده ، تمام حرف ها و سکوت هایم با تو بوده ، تمام … . و وقتی یکباره می روی ، به تنها کاری که فکر نمی کنم زندگی است . مشکل همین فرق بودن و نبودن توست . به قول شــــــاعر : دیگه از گریه گذشته ، به جنون کشیده کارم

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 10, 2009

رفتی …و یک روز می آیی

رفتی … و یک روز می آیی،می دانم که میایی،می دانم دفتری بر می داری و از این فاصله ها می نویسی،می دانم غصه می خوری،اما هیچ می دانی با این فاصله عزیز تر می شوی.روزی که هیچ کس انتظار آمدنت را ندارد می آیی…خیلی زود تر از این حرف ها بیا / برای یک زشت

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 4, 2009

من همان غریبه هستم…

من همان غریبه هستم

                              که برای دیدن آن رخ ماهت

                                                     سال هاست ، آن سوی خیابان دلت بنشستم

من همان غریبه هستم

                             که برای شنیدن یک خنده ی تو

                                                       سال هاست ، گوش هایم را بر همگان بستم

من همان غریبه هستم

                              که برای کشیدن صورت تو

                                                       سال هاست ، رو به روی عکس زیبایت هستم

نگاشته شده توسط: Vahid | دسامبر 3, 2009

در عشق تو عقل سرنگون گشت

در عشق تو عقل سرنگون گشت

     

جان نیز خلاصه‌ی جنون گشت

خود حال دلم چگونه گویم

     

کان کار به جان رسیده چون گشت

بر خاک درت به زاری زار

     

از بس که به خون بگشت خون گشت

خون دل ماست یا دل ماست

     

خونی که ز دیده‌ها برون گشت

درمان چه طلب کنم که عشقت

     

ما را سوی درد رهنمون گشت

آن مرغ که بود زیرکش نام

     

در دام بلای تو زبون گشت

لختی پر و بال زد به آخر

     

از پای فتاد و سرنگون گشت

تا دور شدم من از در تو

     

از ناله دلم چو ارغنون گشت

تا قوت عشق تو بدیدم

     

سرگشتگیم بسی فزون گشت

تا درد تو را خرید عطار

     

قد الفش بسان نون گشت

عطار که بود کشته‌ی تو

     

دریاب که کشته‌تر کنون گشت

عطار – غزل

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 28, 2009

امید دارم…

 

 حتی در آخرین لحظات دل کندن ، باز هم امید دارم که با تو باشم

نگاشته شده توسط: Vahid | نوامبر 23, 2009

گریز

این روز ها سعی می کنم از چیز هایی که من رو به یاد تو میندازه فــــــرار کنم از خوردن یه ساندویچ تو سوپر استار گرفته تا لواشک و بستنی انــــار خیابون ولیعصر گرفته تا شهرداری منطقه ی 1( میدان تجریش ) تا مترو تهران تا کلکچال تا روز های بارونی …و حتی از خودم هم فــــــرار می کنم چون تو آیینه خودم رو که می بینم یاد تو می افتم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها